Crime Wave

چهارشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۵۶ ب.ظ

Regina-Episode 2


نوربرت برای دیدن فیلم به خانه رجینا رفته بود .رجینا:این شنبه عروسی یکی از دوستام دعوت شدم.(بهانه ای برای رفتن)

نوربرت مشتاقانه پرسید که کی برمیگردی؟

رجینا:به پایتخت میروم و حدودا یک هفته طول میکشد.

نوربرت ىر حالی که غمگین بود گفت ...یک هفته بدون تو چطوری تحمل کنم...

آنها شراب و شام تهیه کردن و تصمیم گرفتند که شب را درآپارتمانه رجینا سپری کنند...

رجینا در حالی که نوربرت خواب بود و اشک میریخت با خودش فکر میکرد که این جدایی چقدر سخت است...پیشانی نوربرت را بوسید و به خواب رفت.

رجینا:چرا نمیتونم حرکت کنم؟خواب میبینم؟ چرا نمیتونم حرف بزنم..

رجینا در حالی که کل بدنش بسته شده بود و نمیتوانست جیغ بزند در اتاق به دنباله نوربرت میگشت و در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود با خودش میگفت که یعنی کاره کی میتونه باشه هر کسی باشه باید زجر بکشه و در حالی که در دلش به همه فحش میداد در باز میشود...

صورتش با ماسک پوشیده شده بود و به رجینا علامت داد که میخوام جوراب رو از دهانت در بیارم اگه جیغ نزنی ممکنه زنده بمونی...

رجینا در حالی که عصبی بود گفت کی هستی و اینجا چیکار میکنی.نوربرت کجاست؟! بلایی که سرش نیاوردی؟

مرد: جوابه سواله اول رو بعدا میگیری...ولی سوال دوم خیلی واضحه من اینجام تا بکشمت

رجینا در حالی که میلرزید پرسید :چرا میخوای منو بکشی؟

مرد:شاید واسه اینکه یه قاتله سریالی هستی...نظره خودت چیه؟

رجینا: قاتله سریالی؟! زده به سرت؟ من فقط یه دختر سادم که توی مخابرات کار میکنم تو باید منو با یکی دیگه اشتباه گرفته باشی...

مرد:عزیزم من کلی سر نخ دارم...من دی  ان ای قربانیاتو که روی وسایلی که ازشون دزدیده بودی پیدا و بررسی کردم...

رجینا در حالی که شک شده بود و گریه میکرد گفت : قبله اینکه منو بکشی فقط بگو نوربرت کجاس؟

مرد:تو هیچ وقت نمیفهمی که چه بلایی سرش میاد.



نوشته شده توسط ِAmir Sinaki
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم
Crime Wave
بایگانی
آخرین مطالب
  • ۹۴/۱۲/۲۸
    Her
پیوندهای روزانه

Regina-Episode 2

چهارشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۵۶ ب.ظ


نوربرت برای دیدن فیلم به خانه رجینا رفته بود .رجینا:این شنبه عروسی یکی از دوستام دعوت شدم.(بهانه ای برای رفتن)

نوربرت مشتاقانه پرسید که کی برمیگردی؟

رجینا:به پایتخت میروم و حدودا یک هفته طول میکشد.

نوربرت ىر حالی که غمگین بود گفت ...یک هفته بدون تو چطوری تحمل کنم...

آنها شراب و شام تهیه کردن و تصمیم گرفتند که شب را درآپارتمانه رجینا سپری کنند...

رجینا در حالی که نوربرت خواب بود و اشک میریخت با خودش فکر میکرد که این جدایی چقدر سخت است...پیشانی نوربرت را بوسید و به خواب رفت.

رجینا:چرا نمیتونم حرکت کنم؟خواب میبینم؟ چرا نمیتونم حرف بزنم..

رجینا در حالی که کل بدنش بسته شده بود و نمیتوانست جیغ بزند در اتاق به دنباله نوربرت میگشت و در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود با خودش میگفت که یعنی کاره کی میتونه باشه هر کسی باشه باید زجر بکشه و در حالی که در دلش به همه فحش میداد در باز میشود...

صورتش با ماسک پوشیده شده بود و به رجینا علامت داد که میخوام جوراب رو از دهانت در بیارم اگه جیغ نزنی ممکنه زنده بمونی...

رجینا در حالی که عصبی بود گفت کی هستی و اینجا چیکار میکنی.نوربرت کجاست؟! بلایی که سرش نیاوردی؟

مرد: جوابه سواله اول رو بعدا میگیری...ولی سوال دوم خیلی واضحه من اینجام تا بکشمت

رجینا در حالی که میلرزید پرسید :چرا میخوای منو بکشی؟

مرد:شاید واسه اینکه یه قاتله سریالی هستی...نظره خودت چیه؟

رجینا: قاتله سریالی؟! زده به سرت؟ من فقط یه دختر سادم که توی مخابرات کار میکنم تو باید منو با یکی دیگه اشتباه گرفته باشی...

مرد:عزیزم من کلی سر نخ دارم...من دی  ان ای قربانیاتو که روی وسایلی که ازشون دزدیده بودی پیدا و بررسی کردم...

رجینا در حالی که شک شده بود و گریه میکرد گفت : قبله اینکه منو بکشی فقط بگو نوربرت کجاس؟

مرد:تو هیچ وقت نمیفهمی که چه بلایی سرش میاد.

۹۴/۱۲/۱۹ موافقین ۳ مخالفین ۰
ِAmir Sinaki

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی